مثل یه خاطره از جلو چشمام رد شدم
خودمو دیدم پریشون و غم زده
چشمای خیس
لباس سیاه ترس رو بر تن داشتم
و توی یه جای سرد ایستاده بودم
مغزم پر از کلمات نامفهوم بود
اون من سالهای پیش بود
اون خاطرات دست ساز من بود
اما الان من یه من دیگه شده ام
کاش اون موقع من میدونست زمان حلال تموم مشکلاته
اصلا شاید بعد این همه سال مشکلات حل نشده باشند
اما من من قوی تری شدم بی شک
اصلا شاید من من قوی نشدم
اما دیگه دنیا ادما دیگه اون دنیا و ادمای سابق نیستن
یادم بمونه بعد مدتها دوباره این من پر از درد از جلوی چشام رد نشه
امیدوار یه من شاد و خندون که چمدونی پر از امید رو توی دستاش حمل میکنه و به جلو حرکت میکنه باشه.باشم.❤️









واسه شادی روح بابام صلوات بفرستی ممنونت میشم❤️